تبلیغات
قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر

قرارگاه فرهنگی شهید بابانظر


شعری از زبان حضرت رقیه(س)

 

گنجشك پر، جبریل پر، بابا سه نقطه

من پر، تو پر، هركس شبیه ما سه نقطه

عمه نه، عمه بالهایش پر ندارد

حالا بماند در خرابه تا سه نقطه

این محو یكدیگر شدن در این خرابه

یا این كه ما را می پراند یا سه نقطه

اصلاً چرا من خواستم پیشم بیایی

بابا شما كه پا نداری تا سه نقطه

یادت می آید روزهای در مدینه

دو گوشواره داشتم حالا سه نقطه

وقتی لبت را زیر پای چوب دیدم

می خواستم كاری كنم امّـا سه نقطه

***

انگشت خود را جمع كرد و ناگهان گفت

انگشت پر، انگشتر بابا سه نقطه

شاعر: علی اکبر لطیفیان


تقدیم به طفلان حضرت زینب(س)

 

قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پُر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو ز کودکی فقط آیینه دیده اند

آیینه ای که آه نسازد مکدرش

واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش...

شاعر: سیّد حمیدرضا برقعی


ما را ببخش...


ما را ببخش، پولمان نرسید از تهران مدّاح دعوت كنیم

كرایه‏ی اكو و استریو هم نداشتیم

صدای بد مرا قبول كن از اینجا، از این بلندگوی دستی

هر روز و هر سال تو را در هیئت‏ها، روضه روضه سر می‏برند و تو هنوز زنده‏ای

شب عاشوراست، چراغ‏های شهر را خاموش كنید

بگذارید آن‏ها كه می‏خواهند كنار دریا بروند، بروند

برنج‏های پاكستانی، چای‏های هندی، تترون‏های ژاپنی، عطرهای فرانسوی

در مجلس عزای تو همه‏ی جهان جمعند

ما هم آمده‏ایم با نامه‏های كوفی

می‏خواستم این دو قطره اشك، پنهان بماند این گوشه‏ی هیئت

امان از دوربین‏های شبكه‏ی خبر

نه تابلوهای فلكسی، نه استریوهای هشت باند، نه نمایشگرهای ال سی دی

چه مجلس خلوتی داری اینجا

من و دوازده بند محتشم

چه گواراست این شربت زعفرانی

اما تشنه از محله‏ی ما رفت، عباس تعزیه

چیزی عوض نشده، فقط سر رسیدها شیك‏تر شده‏اند

و سال‏هاست دو روز پشت سر هم سرخ است

می‏گویی نه، مسلمی بفرست تا از بلندترین ساختمان پایتخت، پرتش كنیم.

شاعر: سعید بیابانكی

 



پیج رنک گوگل